
خواستم فراموشت کنم اما باز هم هوا بارانيست شيشه ها باز هم ميگريند وبه ياد شب باراني ما اشکهاي حسرت دوري تو ميريزند . ولي اينبار روي شيشه جاي انگشت تو هم خالي است .... باز هم هوا باراني هست
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست من قايق آواره ي درياي تو هستم خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست در حسرت ديدار تو مي سوزم و امٌا اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست
زندگي چيست اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم ؟اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم؟اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم؟اگه عشق نيست چرا عاشقي؟
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد... و من با آن که مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!
بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم ، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده ، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم . وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده... به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد . ياد روز هاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت . به چشمه خاطراتمان گريختي . خشک و بي آب شد . به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي ، آواي غم سرودند
اگه بگم ديوونتم،اگه بگم عاشقتم،اگه بگم دوست دارم،اگه بگم يه ثانيه ازجلوي چشام دور نمي شي، اگه بگم نفسمي،اگه بگم همه هستي مني،برام«لپ لپ» کي خري؟
دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟.... چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست
همانا زندگى چون موج درياست كه دورانش پر از آشوب و غوغاست چو بر ساحل رسد مفقود گردد همه غوغاى آن نابود گردد
نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و .رفتيم
دانم چرا خدا :بهار را به چشمهاي تو؟باران را به چشمهاي من هديه داد؟
بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم ، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده ، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم . وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده... به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد . ياد روز هاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت . به چشمه خاطراتمان گريختي . خشک و بي آب شد . به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي ، آواي غم سرودند
|
+| نوشته شده توسط
سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
|