تبليغاتX
i love to see your tears ...!
 پايان قصه.....

 

 

به سرخی دستان تو  در زمستان

و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار

 

 

اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود

و خنده های من  اشکارا سروده می شود

 

شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی

و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم

 

راز خنده های من به درد هایم است

درد های من گناه گریه های  توست...

 

|+| نوشته شده توسط سميرا در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 

 

ستاره های آسمان در شب به هم چشمک می زنند،دوست دارند معشوقه هم باشند.....

اما هر کسی که عاشق یک ستاره شد صاحب آن می شود........

مردم زمین خیلی خودخواه شده اند.....

(جبران خلیل جبران)

 

لازمه ی همه لذت ها و شادی ها وجود دو قلب است که یکدیگر را دوست بدارند.

(چارلز چاپلین)

 

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 فرياد...

 

امروز شنیدم که رفته ای

و دلم باز شکست

و تنم باز گریست

و نگاهم پی یار گم شد

من چه تلخم امروز !!!

***

زندگی شاید همین باشد ، یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد !!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 عشق
 ((اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن

اگر كسي را دوست داري خردش نكن

اگر دستي را گرفتي رهايش نكن

 اگر خداحافظی در راه است سلام نکن

دفتری که بسته شد دیگه بازش نکن

قلبی که شکست دیگه نازش نکن))

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 

 


در نگا ه كساني كه پرواز را نميفهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر خواهي شد!

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
  ،تو را با عشق میخوانم.!
...............دوستون دارم ولی................

 

 

 

فقط تویی همه دنیام

هر وقت تنها شدی چشماتو ببند

فکرشو کن زمانو مکانو ثانیو ساعتو جسم کشکه


اونوقت خودتو اون بالاها ببین

شاید دیگه تنها نیستی

چون منم اونجام !!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 سلام اینو اول با کمک آرزو توی ۳۶۰نوشتم بعد اینجا هم گذاشتم که بخونین نظر یادتون نره ممنون

خدایا ، امشب دلم هوس کرده باهات خلوت کنه ، حرف بزنه ، درد دل کنه.

خیلی وقته باهات مکتوب حرف نزدم ، آخه وقتی لب تَر نکرده همه چی رو می فهمی ، آخه وقتی خیلی راحت توی همون دلم می تونم باهات صحبت کنم بدون اینکه کسی بفهمه یا بشنوه ، وقتی تو نزدیکتر از ذهنم به منی ، دیگه چه نیازی به نوشتن برات؟!

ولی نه! با خودم گفتم بنویسم که بمونه که یادم باشه که چی ها گفتم ، تو این لحظه کجای دنیا هستم و بعداً که دوباره و سه باره و ده باره خوندمش ، کجا هستم.

...

خدایا ، می نویسم ، فقط برای تو ، نه اینکه تو احتیاج به نوشتنم داشته باشی! ، چون من محتاج حرف زدن با توام! چون تویی تنها کسی که رازهای منو تو دلت نگه می داری و به روم نمی یاری و از یاد نمی بری.

...

خدایا ، گفتی : « بخوانید مرا ، تا اجابت کنم شما را » ، می خوام تا عمر دارم بخونمت ، نه اینکه اجابتم کنی ، واسه اینکه بدونی منم دوسِت دارم.

...

خدایا ، می دونم چون دوسَم داری ، نمی خوای ناراحت شم و آسیب ببینم ، واسه همین وقتی به خودم بد می کنم ، ازم دلگیر می شی و اسمش می شه « گناه » ، می دونم چون دوسم داری بهترینا رو واسم می خوای ، واسه همین وقتی کار خوب می کنم ، ازم خوشحال می شی و اسمش می شه « ثواب » ، می دونم چون دوسم داری عادل ترینی ، و چون سعادتمو می خوای به این دنیام آوردی.

...

خدایا ، منم دوسِت دارم ، می دونم الآن پیش خودت می گی : « چه رویی داری تو! » ، دوسِت دارم ، شرمندتم ، چون اون قدی که باید داشته باشم ندارم ، ولی می خوام داشته باشم ، می خوام اونی باشم که تو می خوای ، می خوام مثل خودت شم ، فقط فرصت می خوام. می دونم خوبی ، خیلی خیلی مهربونی ، می دونم مثل همیشه بهم فرصت می دی ، ازت ممنونم.

...

خدایا ، انقده مهربونی که این عمر حتی صد ساله ی ما ، کَفاف تشکر رو نمی ده ، انقده بزرگی که عقل ناقص ما ، اجازه ی درکشو نمی ده ، انقده بخشنده ای که ما ، فقط شرمندتیم.

...

خدایا ، یه دنیا ازت ممنونم ، انقده چیزای خوبی که به من دادی زیاده ، که از قدرتم خارجه حتی نامشونو ببرم ، چه برسه بابت هر کدوم تشکر کنم! ولی بابت همه شون یه جا ممنون.

...

خدایا ،

کوچیکم ،

تنهام ،

بی کَسَم ،

و تو این دنیای خاکی اَسیرم ،

...

تو بزرگی ،

توانایی ،

بی همتایی ،

...

تنهام نذار ،

منو به حال خودم نذار ،

فراموشم نکن ،

...

اگه لحظه ای از یادت برم ،

هیچ می شم ،

نا بود می شم ،

نیست می شم ،

...

منو رها نکن حتی اگه رهات کردم!

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 
خواستم  فراموشت کنم اما باز هم هوا بارانيست شيشه ها باز هم ميگريند وبه ياد شب باراني ما اشکهاي حسرت دوري تو ميريزند . ولي اينبار روي شيشه جاي انگشت تو هم خالي است .... باز هم هوا باراني هست

 

 تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست من قايق آواره ي درياي تو هستم خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست در حسرت ديدار تو مي سوزم و امٌا اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست

 

 زندگي چيست اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم ؟اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم؟اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم؟اگه عشق نيست چرا عاشقي؟

 کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد... و من با آن که مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد!

 بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم ، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده ، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم . وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده... به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد . ياد روز هاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت . به چشمه خاطراتمان گريختي . خشک و بي آب شد . به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي ، آواي غم سرودند

 

 اگه بگم ديوونتم،اگه بگم عاشقتم،اگه بگم دوست دارم،اگه بگم يه ثانيه ازجلوي چشام دور نمي شي، اگه بگم نفسمي،اگه بگم همه هستي مني،برام«لپ لپ» کي خري؟

 

 

 دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟.... چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست

 

 همانا زندگى چون موج درياست كه دورانش پر از آشوب و غوغاست چو بر ساحل رسد مفقود گردد همه غوغاى آن نابود گردد

 

 نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و .رفتيم

 

 دانم چرا خدا :بهار را به چشمهاي تو؟باران را به چشمهاي من هديه داد؟

 

 بگو چگونه از تو ياد کنم وقتي يادگاري از تو ندارم ، بگو چگونه صورتت را به تصوير بکشم وقتي سياهي غم آن را پوشانده ، دفتر خاطراتم را چگونه بگشايم و از ياد و خاطراتت بنويسم . وقتي همه چيز را با تلخي آغاز کرده ام همه گذشته ام چيزي جز درد و غم نيست و آينده ام که هنوز نيامده... به فکر آتش وجودم باش که خاکستر شد . ياد روز هاي رنگي مان بودي وقتي که رنگين کمان رنگ زيبايش را باخت . به چشمه خاطراتمان گريختي . خشک و بي آب شد . به پرنده گاه جنگل عشقمان روي آوردي ، آواي غم سرودند

 

 

|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 منو يادته...

تو چرا اينجوري كردي تو كه گفتي مهربوني
تو نبودي كه مي گفتي هميشه پيشم مي موني
تو كه چشمات پر راز بود چطوري ازم بريدي
يهني واقها دم رفتن اشك چششمامون نديدي
من مي گفتم توي دنيا كسي مثل تو نديدم
ولي حالا تك و تنها به خيال تو رسيدم
شب تاريك من و يادت تا خود سحر بيداريم
قول داديم به عشق چشمات چشامونو هم نزاريم
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا